این کلاس خیاطی هم شده درد سر!
هنوز دامن مامان تموم نشده،هوس کردم پارچه بگیرم واسه خودم دامن بدوزم
. شلوار امید هم که مونده، کش شلوار بابا هم نصفه نیمه هست. این تنبلی رو باید بذارم کنار و برم تمومشون کنم.یه جلسه هم که غیبت داشتم. دامن 4 ترک یاد داده. مردیم از بس دامن دوختیم!
آقا ما اومدیم یه کلمه گفتیم امشب لیله الرغائبه، روزه بگیرم؟ همین. حالا بیا و درست کن. باید صد تا توضیح بدم که یعنی چی و که چی و برای چی
آخرم که نه روزشو گرفتیم نه اعمال به جا آوردیم، اینم از شب آرزوهای بنده. مال شما امیدوارم بهتر از این بوده باشه. گل آشتی کنون هم به خاطر شلوغی پمپ بنزین موکول شد به آینده
.
اون شب وقتی برای اولین بار دیدمت عاشقت شدم
. جدی می گم. تو با همه فرق داشتی. جذاب بودی، تک بودی. اما خیلی زود از کنارت رد شدم. فرصت نبود که بیشتر تماشات کنم یا تصمیمی بگیرم. پریشب دوباره دیدمت. این دفعه عمدا از اونجا رد شدم تا تورو ببینم. هنوز بودی. چقدر دوست داشتم. بالاخره دلو به دریا زدم و خریــــــــــــدمت،گردبند ناز من
شکل دولاچنگی. یه دو لاچنگ نقره، که روش پر نگینه. از همون روز انداختمت گردنم. اگه N96 بیچارم درست بود ازت عکس می گرفتمو اینجا می ذاشتم، اما فعلا به یه گوشی فسقلی بدون دوربین بدون بلوتوث بسنده کردم، بلکه تعمیر بشه.
چند روزه چشمام شدیدا درد می کنن. همینطور اطرافشون. انگار دورتادور چشمم زخم شده. نمی دونم به خاطر کارای جزوه هست یا خیاطی یا زیاد پای کامپیوتر نشستن.
جزوه هم بالاخره تموم شد. آخراش واقعا طاقت فرسا بود. مخصوصا تست درآوردن و نوشتن پاسخ تشریحی.
اما بالاخره تموم شد.
خدایا من خیلی حساس و نازک نارنجیم
خودت که می دونی چقدر زود اشکم درمیاد
بهت خیلی احتیاج دارم. یه کم قوی ترم کن، محکم تر. تیر امسال یه کم سخت خواهد گذشت
بهم کمک کن، تنهام نذار، مثل همیشه.
امیدوارم تیر و مرداد امسال خیلی زود بگذره.
نمی دونم چه حکمتیه که از 8 تا 9 شب این همه زود می گذره
پ.ن. یه هو به دلم افتاد اگه یه روز من نباشم، این وبلاگ هم دیگه سوت و کور میشه. مامانی همیشه می گن عمر هر چی بهتر از آدمیزاد! واقعا ها. الان یادگاریای خیلی از رفتگانمون سالم واسمون مونده. وسایلای مامان بزرگم، لباسای بابابزرگم.اما خودشون... اگه منم رفتم و این وبلاگ بی پاییز شد بیاین واسم یه فاتحه بخونین.
غیبت کبری
غیبت کبری که می گن همینه واقعا !
پست قبلی مربوط به ١۴ مهر ٨٨بوده.تقریبا ٢ سال پیش. گاهی توی این دو سال خودم می اومدم نوشته های خودمو می خوندم( اعتماد به نفس!). اما حالِ اینکه چیزی بنویسم اصلا نبود. توی این ٢ سال خیلی اتفاقا افتاد، خیـــــــــــــــــــلی.
خیلیاش خوب، بعضی ها هم نه.
درسم یک ساله تموم شده.
دلم برای دانشگاه واقعا تنگ می شه. البته الان عادت کردم دیگه. اولا سخت بود.
برای دوستام هم.
نتایج ارشد هم اومد، به اون خوبی که می خواستم نشد، اما خدارو شکر. ٢ سال پیش که آخرین پست رو می نوشتم فکر نمی کردم به این زودیا ارشد قبول بشم. بشم دانشجوی فوق لیسانس. فکر می کردم هنوز بچه ام!
خانم ز نامزد کرد. خیلی دیگه از بچه های کلاس هم ازدواج کردن. اما جریان خانم ز خیلی توفیر داره. من از اول از همه چی خبر داشتم. الکی الکی کارشون به ازدواج رسید. الان که به اون روزا فکر می کنم خندم می گیره! می گفت من زیاد ازش خوشم نمیاد فقط برای بعضی از کارای برنامه می رم ازش سی دی می گیرم و هماهنگی استادارو انجام می ده. یه بار که از دور دیدمش شدیدا موج منفی داشت. موهای بلند، ریش عجیب غریب، حلقه توی انگشت دست چپ. ازش خوشم نیومد و هیچ وقت دیگه هم خوشم نیومد. خانم ز(ک) به خانم ز می گفت نکن این کارا رو، درد سر می شه واست، خانم ز می گفت من به خودم مطمئنم. خیلی الکی کارشون به ازدواج رسید. یه دونه الکی هم کمه، الکی الکی.من از قهرای طولانی و دعواهاشون کامل خبر دارم. از تلفن جواب ندادنای پسره،از ناز کردناش، اداهاش، قهر کردناش. جواب تل خانم ز رو نمی داد. نه اون روزای اول، روزایی که با هم بودن، مثلا قصد ازدواج داشتن. اما معلوم نبود چه مرگشه. الکی می گفت گوشیم خرابه و از صبح تا شب گوشیشو خاموش می کرد یا جواب نمی داد. یه شب با موبایل من گرفتیمش. شماره منو نمی شناخت، سریع جواب داد!! گوشیو دادم خانم ز. نفهمیدم باز چه دروغی ردیف کرد. کاش فقط همینا بود.کاش. یه چیزایی ازش می دیدیم که دهنمون وا می موند. شاخ در می آوردیم از تعجب که چرا بازم خانم ز اصرار داره به ادامه رابطه. الکی الکی کارشون به ازدواج کشید. اصلا داشت به هم می خورد. تابستون سال پیش. هفته به هفته قهر بودن. اونم برگشته بود شهر خودشون و از راه دور حسابی خانم ز رو جزوند. ازش خوشم نمیومد.الانم نمیاد. یه حس دافعه داره. برعکس خیلیا که جاذبه دارن. هی به خانم ز گفتم نکن این کارا رو. گوش نمی داد. خیلی تحقیرش کرد.با کاراش. اینم انگار نه انگار. الکی الکی کارشون به ازدواج کشید. عید همین امسال اس ام اس داد بهم که نامزد کردیم! یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد. خانم ز بیچاره. یعنی امکان داشت عوض بشه و آدم بشه؟؟ یا بازم همون اخلاقارو داشت؟ دیگه از خانم ز خبر ندارم. از وقتی الکی الکی کارشون به ازدواج کشید ترک دوستی کرد. منم مهم نبود واسم. اون درگیر راضی کردن مامان باباش بود و من می خوندم واسه ارشد. اون درگیر نامزدی بود و من آزمون استخدامی قبول شدم. اون نامزد کرد و من رفتم مصاحبه و ارشد هم قبول شدم. یه روز توی یه جمعی بچه ها ازش پرسیدن ارشد چی کار کردی؟هیچی نگفت. منم شیطون رفت توی جلدم و بدجنس شدم و گفتم درگیر کارای شوهر بوده ز جان، نتونسته بخونه. هیچی نگفت بازم.ازش خوشم نمی اومد. همون دفعه اولی که دیدم خوشم نیومد. موهای بلند، ریش عجیب غریب، حلقه توی دست چپ.میخوام یه اعترافی بکنم. شدیدا دلم می خواد کارشون به جدایی بکشه. شدیدا دلم میخواد دوباره همون اداهارو دربیاره و دوباره قهرو دعواشون بشه.ازش خوشم نمیاد. الکی الکی کارشون به ازدواج کشید.
پیانو رو بوسیدم و گذاشتم کنار. روش یه پارچه کشیدم که چشمم بهش نیفته. اگه ببینمش حسرت می خورم،گریم می گیره. یه دفعه ٣،۴ ماه پیش پارچه رو زدم کنار، درشو باز کردم. خواستم بزنم، اما اصلا نتونستم. اونقدر گریه کردم که دیگه جرئت نکردم پارچه رو بردارم.پیانوی بیچاره من. توام شدی جزء حسرتها. نمی دونم چند سال باید خاک بخوری.دلم برات تنگ شده. من عاشقانه دوست داشتم و دارم. هنوز اولین باری که رفتم روی سن را فراموش نمی کنم. جلوی اون همه آدم. چقدر واسم دست زدن. چقدر هیجان داشتم. آقای ب یه قرص صورتی بهم داد تا استرسم کم بشه. شد؟ یادم نیست. پیانوی بیچاره من.یعنی کی دوباره صداتو می شنوم؟
شاید 2 ماه می شه که می خوام بیام و بنویسم اما هی پشت گوش انداختم . ترم جدید هم شروع شد. همیشه ترم مهر به خاطر حضور ورودی های جدید خیلی جالب هست. اینقدر هم من امسال دختر پسرای کوچولو دیدم که حد نداشت. یعنی اصلا بهشون نمیاد دانشجو باشن. مخصوصا پسرا. فکر می کنی حداکثر اول یا دوم دبیرستان هستن. بعضیاشون مثه بچه هایی که برای اولین بار می رن مدرسه یه گوشه وایستادن و بقیه رو نگاه می کنن و بعضیا هم خیلی زود 4،5 تا دوست پیدا کردن و مشغول فیض بردن از فضای دانشگاه هستن. از حالا عزا گرفتم که درسم که تموم بشه چطوری دوری دانشگاه رو تحمل کنم. کلاسای عصر. سرویسای شلوغ پلوغ، بالا رفتن از سر و کله هم.غذاهای وحشتناک سلف. کلاسای کارگاه کامپیوتر.
چقدر از صدای حرف زدن اون 2 تا دختر بجه که از توی بالکن های خونشون با هم حرف می زنن خوشم میاد. دیشب یکی داشت از اون یکی دیگه می پرسید تو چند تا روسری داری؟ و بازخودش می گفت من 4 تا روسری و 3 تا شال دارم. هی هم اسم دوستشو صدا می کرد یعنی اول هر جملشو با اسم اون شروع می کرد با یه لحن با مزه. مائده تو چند تا روسری داری؟ مائده مائده اینجا رو نگا! مائده ببین دستم چیه. مائده فردا 7:12 دقیقه بریم مدرسه. مائده کجا رفتی؟ مائده مائده.. منم سرگرم یکی از درسای ترم اول. کتابخانه و کتابداری. علی مزینانی. انتشارات سمت.
دعوای سنگینی بین بنده و آقای معلم پیش اومد. و من شدیدا عصبی شدم. خیلی با بی انصافی قضاوت کرد. من واقعا نمی خواستم کاری بکنم که به اون توهین بشه. خوب اونم حرف خوبی به من نزد.منم ناراحت شدم و نفهمیدم دارم چی کار می کنم و ظاهرا اون گیره مسخره رو چند بار زدم روی دکمه ها و کوبیدمش اینور اونور!!! اما خداییش اصلا یادم نمیاد که همچین کاری کرده باشم. اما اون می گه که کردم. و اگه کس دیگه ای بود باهاش برخورد بدتری می کرد. منم خیلی ناراحت شدم. برای خانم ز که تعریف کردم گفت اگه منم بودم ناراحت می شدم.در هر صورت روابط کمی تیره و تار شده. از دست من بسیار شاکی هست چون تمرین نمی کنم و کلاسامو هفته درمیون تعطیل می کنم و تمرینارو با دینامیک نمی زنم و اونایی که قرار بوده حفظ کنم رو درست حفظ نکردم و کلا تنبلم. خوب منم حق دارم ناراحت بشم از این حرفا.مثلا میاد میگه یکی از شاگردای استادش توی تهران که دختر هم هست و 14،15 سالش هست، اتود های شوپن رو می زنه و از دانشگاه نمی دونم چی چیه وین پذیرش گرفته و حالا ما اینجا با این سن و سال داریم خاله بازی می کنیم و هنوز دارم به تو این چیزارو یاد می دم. خوب منم بهم برمی خوره. خوب اون از 4 سالگی حتما داره پیانو میزنه. نه مثه من که همشو روی هم بذاری 2 سال هم نمیشه. اونم به قول خودش توی این سن و سال. ترم هم تموم شده و قراره از ترم دیگه برم مرکز پیش خودش. پشیمون شدم که گفتم دیگه نمی خوام بیام آموزشگاه. دلم برای اون حیاط خوشگل آموزشگاه تنگ میشه. پریروز بچه های تئاتر داشتن تمرین می کردن همه هم جمع شده بودن نگاه می کردن. خیلی جو خوب و جالبی بود. آقای ز هم اون گوشه داشت آهنگ زمینه رو می زد! اما مرکز اینجوری نیست . خیلی کوچولو و تاریکه به نظر من. فقط 4 تا اتاق داره. با یه هال بزرگ. همین. البته در عوض پیانوی مرکز خیلی خوبه. همون پیانویی هست که خودش باهاش تمرین می کنه.
بچه های هنر رو از دانشکده ما بردن ساختمون قدیم فنی. برای بچه های فنی یه ساختمون خوشگل و گنده ساختن. و آوردنشون شوکت. شوکت شلوغ تر از ترمای قبل شده.
یکی از دوستای قدیمی رو دیدم و چقدر باهم حرف زدیم و خندیدیم. از چند سال پیش.از روزایی که کاملا فراموششون کرده بودم. ازم می پرسید آزی یادته مهرناز و مهنازِ مینا رو؟ من می گفتم: مهرناز؟! مهناز؟ اینا کین؟ اصلا مینا کیه؟؟؟ اونوقت دهنش باز می موند که من چطور نمی دونم مینا کیه؟ مینا! که همیشه می خندید. مهرناز و مهناز هم بچه هاشن دیگه. می گفت یادته 4 سال پیش اومدیم اینجا ساندویچ خوردیم؟ من می گفتم: اینجا! کی؟ نه بابا. ما هیچ وقت اینجا با هم نیومدیم. اصلا . می گفت آزی تو یه کاریت شده. از روزای دبیرستان می گفت و من هیچی یادم نبود. کم کم یه چیزایی داشت می اومد توی ذهنم. یه تصویرای دور. انگار مال صد سال پیشه. معلم فیزیک آقای "ر" که یکی از بچه ها رو از کلاس انداخت بیرون یادته؟ من: مممم. آقای ر یادمه. کیو انداخت بیرون؟؟ آهان. خوب واسه چی انداخت بیرون؟... دیروز به این نتیجه رسیدم که دچاز آلزایمر شدم. یا شایدم یه نفر اومده حافظه مربوط به 4 سال پیشم رو پا ک کرده. در هر صورت خیلی خوش گذشت.
به کلی هیجان و شوق و ذوق بهم می گی : می دو نی کیو اول مهر دیدم دانشگاه؟؟ حدس بزن! نه نمی تونی حدس بزنی!!
بعد که بهم می گی کیو دیدی من اصلا تعجب نمی کنم.یه ذره خودتو جمع و جور می کنی و دوباره باهمون هیجان و حرارت می گی حالا حدس بزن با کی دیدمش؟؟ من بازم خیلی بی تفاوتم. با خودم فکر می کنم با هر کی .به من چه! بعد که میگی با کی دیدیش و بازم بی تفاوتیِ منو می بینی دوباره شروع می کنی به اذیت کردن که : خیلی سلیقش خوب هم بود ها!! من حتی ذره ای حسادت نمی کنم. حتی ذره ای دلم نمی سوزه. چون برام بی اهمیته. چون واسم مهم نیست اون بنده خدا با کی بود و با کی هست و کجا بود. یا حتی اون دختری که باهاش بود خیلی هم خوشگل بود و تو اینو چندین بار تکرار می کنی تا عکس العمل منو ببینی. اما ناامید می شی. چون واقعا برای من مهم نیست. بهت می گم نکنه فکر کردی الان که اینو فهمیدم می رم تا صبح گریه می کنم؟؟ و تو می خندی و میگی آره دیگه. اما برای من همونقدر بی اهمیته که ظاهرا این قضیه برای تو با اهمیت. نمی دونم می خوای به چه نتیجه ای برسی از این حرفات.بازم برام بی اهمیته. سرمو برمی گردونم و می گم: شروع کنم؟ می خندی و سرتو به علامت تایید تکون میدی.
کلا یه جورِ خاصی هستم. نمی دونم چطوری توصیف کنم.اما انگار این ترم مثل ترمای دیگه نیست. یا این من مثل من های گذشته نیست. ساعتهام مثل قبل نیست.روزام. نمی گم بد هست اصلا. یا اینکه خیلی خوبه، نه. اصلا منظورم خوب یا بد بودن نیست. اما فرق داره. صبح که از خواب پا می شم درست مثل قبلنا تنبلیم می شه اما یه احساس دیگه دارم. وقتی می رم دانشگاه مثل ترمای پیش خوشحالمو سر حال اما یه جورِدیگه. نمی دونم علتش چیه. این روزا یه بوی خاصی می ده.نمی دونم شاید بوی پاییزه.شاید.
امروز اینارو هم اضافه کردم.
حتی یک درصد هم فکر نمی کردم. فکر نمی کردم که .. فکر نمی کردم که.. لحظه اول فکر کردم شوخیه. مثل همیشه. اما نبود.نبود. جدی بود. بعد با خودم گفتم حتما دارم خواب می بینم، آره حتما خوابم. صبح که پاشم ناراحت می شم که چرا خواب بود... اما خواب هم نبود. بیدارِ بیدار بودم. وقتی تمام صورتم داغ شد و چشمام سوخت، فهمیدم خواب نیست. چند بار پرسیدم مطمئنی که 2 دقیقه دیگه نمی گی که داری شوخی می کنی؟ اما شوخی نبود. نمی تونم بگم خوشحال شدم یا ناراحت. یه احساسی بین این دوتا. یه حالتی مثل بهت و حیرت. کاش نمی دونستم. کاش نمی فهمدیم. همین جوری که بودم خوب بود. حالا که می دونم سخت تره. گفتم الان احساس می کنم صد برابر بیشتر... اما دروغ گفتم. صد برابر کم بود. هزار برابر. صدهزار برابر... اصلا نمی شد اندازش گرفت. سعی می کنم خیلی فکر نکنم. وگرنه به قول خانم ز ممکنه حالم بد بشه و قاطی کنم! نمی دونم باید چی کار کنم. اما مطمئنم این کار شدنی نیست. می دونم عاقبتش خوب نیست. خیلی راحت می تونم آینده رو ببینم. روشن تر از امروز.
خدایا من ازت چی خواستم و تو چی به جاش دادی؟؟!! من ازت فراموشی خواستم و تو هر چی که ازش فرار می کردمو با قدرت بیشتری بهم برگردوندی...
این یکی از آهنگهای قدیمی معین هست فکر کنم، اما من تازه کشفش کردم. خیلی دوسش دارم. شعرش مالِ فروغ هست.
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مزگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای بزیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این . این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم براه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من واین دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟
ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور وشعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
مثلِ یه تولده. خیلی آروم. بی سر وصدا. یه هو میبینی اومده و دیگه تو ، تو نیستی.
باید مراقب باشم.
سرمو میندازم پایین.تا نبینم. تا نبینم. تا نبینم.
سرمو که میارم بالا...
جلدش آبیه. عکس یه تیر چراغ برق روش هست. دنیای کوچکِ... برات می خرم.برات می خرم. برات می خرم.
مجبورم سرمو بیارم بالا.
باید مراقب باشم.
باید ترسید.
بیشتر نرو جلو.
سرمو می ندازم پایین. چشمام می سوزن.
یه باند صورتی رنگ. با یه گیره فلزی. پماد دیکلوفناک.
تلفظش خنده داره. می خندم.
یه هم مدرسه ای رو می بینم. هم مدرسه ای دوران دور. یه دختر قد کوتاه سبزه و بداخلاق. بهش سلام می کنم و جواب نمیده.
چرا باید از یه هم مدرسه ای قد کوتاه سبزه بد اخلاق بترسم؟ چرا باید ازش نگران باشم؟
بادمجونی تیره.بادمجونی تیره.
چقدر این رنگ قشنگه.
افتادم به هذیون گفتن.
سرمو می ندازم پایین.
تا شنبه.
شنبه.
شنبه.
نمی دونم این کیه که اینقدر با سوز، دعای بعد از نماز ظهر رو داره می خونه. اصلا نمی فهمم چی می گه. فقط دلم فشرده می شه. هدفون رو می زنم توی گوشم تا صدای رادیو رو نشنوم. یه dvd پر از آهنگ. همه بی کلام. همه انوانسیون های باخ. همه اتود های شوپن. همه بالادهاش. همه نوکچرن هاش. انگار داره دلِِ آدمو می خونه.
اسم فرهاد دهخدا رو نشنیده بودم. یه آهنگساز 70 ساله. امیر صراف هم نوازنده است. همه قطعه هاش کوتاهن. شماره 30...
دلم گرفته. تنگِ تنگِ تنگِ تنگ. نه واسه کسی. نه واسه چیزی. چه اگه بدونی دلت واسه چی تنگه شاید بتونی خوبش بکنی. اما وقتی ندونی...
از آهنگ Love story متنفرم. که دائم این رادیوی لعنتی پخشش می کنه. بدون توجه به موقعیت برنامه. قبل از اذان!!! منو یاد 9 ماه پیش می ندازه. ازش متنفرم. از اون دکمه های زیق زیقو. که روش پر از خاکه.
شنیدمش - ایناهاش . اینه. ببین...
یعنی فرهاد دهخدا الان زنده است؟ یعنی امیر صراف الان داره چی کار می کنه؟ چه انگشتایی. چقدر زیباست این قطعه ها.
متنفرم از یادآوری چیزایی که عذابم می ده. متنفرم. از تویی که تمام جانمازای دنیا رو پیش من آب می کشی. و من می دونم تو چه آدمی هستی. بدبختی اینه که نمی تونم ازت متنفر بشم. پس تکلیف سه شنبه ها چی می شه؟ یا اون شمارش معکوس لعنتیِ تو. لعنت به تو. به همه شمارش معکوسا. که اسمش منو ترسوند. که می ترسونه. نمی دونم به چه قیمتی. اما می ترسونه.
از این هوای لعنتی متنفرم. از این آفتاب. دلم دی ماه رو می خواد. شالگردن. دستکش. پالتو. جوراب ضخیم. لپای قرمز از سرما. دستای یخ کرده.دویدن تو برفا. اون بخاری کوچولو که خاموش هم بود.
احساس می کنم دلم می خواد این آهنگارو بنویسم. نه به نت. بنویسم یه جوری که همه بتونن بخوننش. مثلِ یه شعره آخه. انگار داره حرف می زنه باهات. بعضی جاهاش توش پر از بهت و حیرته. پر از راز. یه جاهاییم سنگین می شه. پر از حرف. نمی دونم دارم چی می گم.
از تویی که تظاهر می کنی به خیلی چیزایی که نیستی متنفرم. از تویی که لباس قهوه ای می پوشی. قهوه ای نه. بادمجونی تیره. و منو عاشق این رنگ می کنی. ازت متنفرم. از بادمجونی تیره. از حرفات. از موژکفسکی ِ تو. از باخِ تو. از شوپنِ تو. از بتهوونِ تو. از این روزای گرم. گرم و کسل کننده و تکراری.
- تلویزیون رو روشن کن .زود باش . داره 4 فصل ویوالدی رو پخش می کنه.
زمستونش رو. Winter.
زمستون. زمستون. از تمام لحظه های این کنسرتو زمستونو می شه حس کرد. انگار هر کدوم از ویلون هاش دارن زمستون رو نقاشی میکنن. نه ، فریاد می زنن.
و تابستون. Summer. گرمه. اصلا به هیجان می آی از گرماش. و من داغ می شم. مثل وقتی اون ماسکی که روی صورتمه رو می شورم. داغِ داغ. گونه هام سرخ می شن.
موومان اولش تندِ تندِ. موومان دوم آروم می شه. و سومی باز اوج می گیره. یه زمانی گذاشته بودمش زنگ موبایلم. موومان سومشو می گم.عاشق این بودم که زنگ بزنه.
حالا papetti adagio رو گذاشتم واسه زنگم. نه به یاد اون شبِ اجرا. به یاد هیچی. نه به خاطر اینکه اصلش رو با ترومپت می زنه و اونشب با ویلون اجراش کردن.نه. به خاطر ِ چیزی که خودمم نمی دونم چیه.الکی . بدون دلیل. حالا که اغلب silent هست. حالا که اغلب خاموشه.
رخاء بعد از شدّت شنیدین؟ یه مدت مبتلا بودم به رخاء های بعد از شدّت. مثلا بعد از اون آزمایش نمی دونم چی چیوسکوپی. یا بعد از 2 تا بروفن 400. اونوقت معنی این 3 تا کلمه رو با تمام وجود درک می کردم. نه اینکه بگم الان دچار شدّتم. نه. اما دلم رخاء می خواد. حتی به قیمت شدّت قبلش.
کاش الان کنار اون دریای تمیز و ساحلِ آروم بودم. که کف دریا کامل دیده می شد. که ماهیا دیده می شدن. که شناش پر از کثیفی و آشغال نبود. دلم واسه دوچرخه سواری دور ِ اون جزیره تنگ شده. نصفه شب. 2 ساعت رفت، 2 ساعت برگشت. یه جاهایی که هیچ آدمی نبود. و هی عرق میریختی و رکاب می زدی و می رفتی. به چی فکر می کردم؟ یادم نیست. اما مطمئنا 4 ساعت تنهایی وقت خوبیه واسه فکر کردن. اونم توی همچون موقعیتی.
چقدر تنهایی خوبه. نه از این تنهاییا که بری یه ساعت تو اتاقتو درو ببندی. از این تنهاییا که کسی ، هیچکسی، هیچکسی، بهت کار نداشته باشه. نگرانت نشه. بهت زنگ نزنه. حالتو نپرسه. نگه چته. نگه چرا اخمات تو همه. نگه چرا این. چرا اون. نگه پس کی این درسای لعنتی رو می خوای شروع کنی. نگه پس کی کلاس کنسل شدتو می خوای بری. نگه پس تکلیف اون 160 ساعت چی می شه. هیچی نگه. یه ماه. هیشکی نباشه. تو هم نگران کسی نباشی. هی دلشوره نداشته باشی. که الان فلانی مرد. فلانی مریضه . کی بچه ش به دنیا اومد . کی عروسی کرد. کی فوت کرد. کی می خواد فوت کنه. همچین جایی هست که من بتونم یه مدت برم توش؟؟
از به هم خوردن قاشق و چنگال و ظرف متنفرم. از صدای غذا خوردن. چای خوردن. نگاه کردن.
از آدم بزرگا متنفرم. از بچه ای که داره آدم بزرگ می شه متنفرم. آخه تو باید همینطور بچه بمونی. کجا داری میای؟ فکر کردی توی دنیای ماها چه خبره؟ پاتو که گذاشتی این طرف خنده زورکی میشه. دروغ می شه جزئی از زندگیت. آخه کی به تو گفته دنیای آدم بزرگا قشنگه که اینقدر واسه رسیدن بهش عجله داری؟ می دونی دنیای تو کجاست؟ دنیای فرشته ها. دنیای آرامش. خنده. سادگی. همونجا بمون.
دلم غذا نمی خواد. شام نمی خورم. صبحانه نمی خورم. نهار نمی خورم. نه که بگم گرسنم نیست. چرا هست. اما دلم نمی خواد بخورم.
اما همه این حرفایی که زدم نمی تونه ثابت کنه که من حالم خوب نیست. یا افسرده ام. نه .
خوشحالم. از اینکه امشب یه مهمون دارم. یه مهمون کوچولو. که اگرچه گاهی از دستش عصبانی می شم اما دوسش دارم. ذوق دارم که برم هرچی زودتر براش کیک بپزم. برای شام هم می خوام مرغ بذارم توی سرخ کن با چیپس. بچه ها چیپس و چیزای سرخ کردنی دوست دارن. یه دسرِ جدید هم یاد گرفتم که اونم می خوام براش درست کنم. با ژلاتین و کاکائو و شیر و شکر و زرد تخم مرغ و خامه. شاید ببینمش و این دلِ تنگِ لعنتی خوب بشه. شاید ببینمش و برام بلبل زبونی کنه و آروم بشم. شاید.
شاید بتونم یه روز، یه روز، ازتو نه متنفر باشم نه هیچ چیزِ دیگه. شاید یه روز بتونم دلمو خالی کنم. جوری که تهش هیچی نباشه. صاف باشه. شاید یه روز بتونم nocturne های شوپن رو گوش بدم بدون اینکه چشمام خیس بشه. شاید یه روز همه اینا برام عادی بشه.
عادی
عادی
عادی
مثل زندگی
می نویسم نه به خاطر تویی که اومدی نظر گذاشتی که چرا نمی نویسی. می نویسم به خاطر دل خودم. چون خودِ تو هم می دونی که حتی از دیدن نظراتت توی وبلاگم ناراحتم و همشونو پاک می کنم. معذرت می خوام، اما هر نظری که بذاری من پاکش می کنم.
این همه منتظر تابستون بودم، اینم تابستون. ١٨ روزش هم گذشت. هنوز که دلم برای کلاس و دانشگاه تنگ نشده. امیدوارم به این زودیا هم تنگ نشه. معدلم هم در مرز رسیدن به ١٧ متوقف شد. چشم روی هم گذاشتیم ۵ ترم گذشت. همین مهر و بهمن هم برم کلاس دیگه تموم شده
.
تابستون امسال برخلاف سالای دیگه که برای خودم یه برنامه می نوشتم که چه کارایی رو دوست دارم انجام بدم،چه کتابایی رو دوست دارم بخونم، اصلا این کارو نکردم. نمی دونم چرا. سال پیش یه عالمه کتاب خوندم. با اینکه مکه هم رفتیم و عملا یک ماه از تابستون درگیر کارای سفر بودیم.
حالا فقط منو توی اتاق می تونین ببینین، پشت پیانو. تمرینا سنگین و زیاد شدن. روزی ۴تا ۶ساعت تمرین می کنم. و از همشون هم لذت می برم. از بارتوک که یه زمانی برام عذاب آور بود و با اشک و ناله تمریناشو می زدم، از هانون که حوصلمو سرمی برد، از چرنی که لج آدمو در می آورد با اون میزان های تکراری، حالا همشونو با لذت می زنم. با ولع. انگار نت ها هم خودشون عجله دارن تا من زودتر اونارو بزنم و یاد بگیرم. البته هنوز هم مشکل استرس قبل از کلاس و یخ کردن دستام پابرجاست! و همین هم باعث می شه به اون خوبی که توی خونه زدم و کار کردم نتونم توی کلاس هم بزنم. مثلا یه تمرین از بارتوک رو شمرده بودم، حدود ٩٠ بار زدمش. ٩٠ بار! روونِ روون می زدم. دیشب سر کلاس یکی دو جاشو خراب کردم. چرنی رو هم خیلی تمرین کرده بودم. تمرین ٢٣ چرنی رو هم یه ذره با اشتباه زدم. اما خوب، دارم تند تند می رم جلو. کلاسام شده هر ۶ روز یه دفعه.
اما در کل یه کاریم هست. یه جوریم. انگار یه مقدار دارم بی برنامگی می کنم. اونجور که می خوام روزارو نمی گذرونم. احساس می کنم اگه تمام ساعتامو به تمرینای پیانو بگذرونم، نکنه کار خوبی نباشه؟! باید برم چند تا کتاب از کتابخونه امانت بگیرم.
باید کاری رو که شروع کردم ادامه بدم. باید توش موفق بشم. یه ذره سخته. اما ممکنه.
امتحان...
بله دوباره فصل امتحانا شروع شد. با فرجه ای کمتر از ١٢ روز. و درسای نخونده در طول ترم. و یک درس عملی سخت که امتحانش خارج از بازه هست.
چقدر زمان زود می گذره.
چقدر از تماشای ستادهای انتخاباتی خوشم میاد. نمی دونم چرا.
یکی از درسامون با ٢ گروه ارائه می شه(می شد!). یکی گروه ما ورودی های ٨۵، یک گروه هم ورودی های ٨٧. یعنی ترم اولیا. درسِ اطلاعات و اجتماع. من بعضی روزا به جای گروه خودمون که ساعت ۴تا ۶ بود، با گروه ٨٧ی ها می رفتم که ٨تا ١٠ صبح بود. تفاوت ٢ تا کلاس کاملا محسوس بود. اصلا دفعه اول خیلی تعجب کردم. از رفتاراشون. از حرفایی که سر کلاس میزدن. سوالایی که از استاد می کردن. چقدر می خندیدن!!! به هر چیزی که استاد می گفت و اصلا هم با مزه نبود کلی می خندیدن، چقدر شاد بودن. چقدر سر کلاس وول می خوردن. چقدر حرف می زدن باهم!! کاملا احساس می کردم من یه وصله ناجورم اون وسط. یه جلسه یکی دیگه از بچه ها هم با من اومد. اونم تعجب کرده بود.. یادم به خودمون افتاد. حتما ما هم ٢ سال نیم پیش همینجوری بودیم دیگه. همینقدر پرجنب و جوش. دلم تنگ شد. برای یه عالمه خنده. یه عالمه بی خیالی. یه عالمه شیطنت. روزای خوبِ بچگی...
دفعه قبلی که کلاس پیانو رفتم دقیقا نهم ماه پیش بود. و امروز بعد از ١ماه و ۴ روز دوباره رفتم کلاس. تمرینامو خوب زدم. چقدر هوا خوب بود. کلاس نیم ساعته ۶۵ دقیقه طول کشید. آقای معلم از میان ترمای خراب شدش گفت. که همه برگه هارو سفید داده. که حواسش پرته انگار. که آه یه نفر گرفتتش. منم نمی دونستم چی باید بگم. می دونستم اون یه نفر کیه. خانم م. چی باید می گفتم؟؟! بیر رو خیلی خوب زدم. بارتوک رو هم همینطور. چرنی طبق معمول احتیاج به تکرار دوباره داره. هانون هم بد نبود. پاییز طلائی عالی بود. گفت استیل آهنگ زدنت خیلی خوبه. گفت خوب می زنی. من پاشدم خودش نشست و اتودهای شوپن رو زد. تمرینای خودش.چقدر سنگین بود. چقدر سخت بود. و چقدر زیبا بود. گفت برای یه میزان از یه اتود ٣ ساعت پشت سر هم تمرین می کرده. فقط یه میزان!!! چقدر دلم می خواد دکتر صراف رو ببینم. کاش منم یه روز بتونم شاگرد اون بشم. یه روز...
اون شمع، نزدیک بود خاموش بشه. شعله ش کمِ کم شده بود. اصلا دیگه نوری نداشت. به موقع نجاتش دادم. به موقع به شعله ش هوا رسوندم. دلم می خواد پر نورِ پر نور باشه. با تمام توان بسوزه. نزدیک بود بگم: چراغ های رابطه تاریکند... چقدر خودخواهم. انگار همه دنیا فقط منم.چرا فقط خودمو می بینم؟؟
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشگها نخواهد برد
چرا یادم نمی اومد بقیش چیه؟؟ چه خوب شد که یادم نیومد. چه خوب شد که دوباره روشن شد. چقدر خوبه که امروز چهارشنبه هست. چقدر خوبه که من می تونم پاییز طلائی رو خوب بزنم و خودم از صدای پیانوی آکوستیک آموزشگاه لذت ببرم و حس کنم چقدر خوبه که پیانو می زنم. چقدر خوبه که خاموشش نکردم.
سخت ترین درس این ترم: مدیریت نشریات ادواری. فقط ٢ واحدِ اما به اندازه یه درس ۴ واحدی کار می بره.
امید داریم که این ترم معدلمون از ١٧ پایین تر نشه.
سلام دبیرستان
بالاخره بعد از تماس های مکرر با دوستان و همکلاسی های قدیمی قرار شد همگی امروز به مدرسه بریم برای تبریک روز معلم و این حرفا. سال پیش نرفتیم. سال قبلش رفتیم. خیلی باهامون مهربانانه برخورد کردن، منم که کلاً یه مقدار خجالتی
هی ناظم و مدیرمون ابراز احساسات می کردن و از دانشگاه و این چیزا می پرسیدن هی من سرخ و سفید می شدم. بیشتر بچه ها همینطوری بودن. بعد از اینکه شیرینی رو بردیم دفتر و با هر کدوم از معلما که بودن احوالپرسی کردیم و حرفامون ته کشید، اومدیم توی حیاط و کنار اون درختی نشستیم که 4 سال زنگای تفریح کنارش می نشستیم و حرف می زدیم. ما هم که در دوران دبیرستان خیلی خودمون رو از لحاظ درس خوندن زحمت نمی دادیم. بچه های بعضی کلاسا زنگای تفریح بیرون نمی اومدن و درس می خوندن. خلاصه یه ذره هم اونجا نشستیم و حرف زدیم و یادآوری روزایی رو کردیم که خیلی وقت بود یادمون رفته بود. البته من از دوران دبیرستان هیچ خوشم نمی اومد. امیدوارم امروز هم بچه ها بیان. چون اکثرشون گفتن که کلاس دارن و شاید نتونن. بعضی ها هم رفتن نمایشگاه کتاب و اینجا نیستن.
امروز می خوام پیش استادم هم برم برای تبریک و کادو و شیرینی و این چیزا. خیلی استاد خوبیه. خیلی خیلی دوسش دارم. البته این ترم باهاشون درس ندارم. علاوه بر اینکه استاد خوبی هستن از لحاظ شخصیت و برخورد هم خیلی خوبن. اونقدر محترمانه با آدم حرف می زنن که دلت می خواد بازم بری پیششون.
مامان رفتن مشهد. منِ طفلی تنهام. داداشم هم امروز می ره کرمان.منم می خواستم باهاش برم، اما به خاطر میان ترمام نمی تونم. میره اردوی عکاسی شهداد. فکر کنم خیلی بهش خوش بگذره.
برخلاف تصمیمی که گرفته بودم که یک هفته دست به پیانو نزنم، پریروز دلم خیلی واسه پیانوم تنگ شد و باز تمرین کردم. آهنگِ " در پاییز برگها به خانه ما آمدند" رو قراره بزنم. دست راست و چپش به طور مجزا رو خوب بلدم. اما هنوز ترکیبش رو تموم نکردم. به علاوه سرعتم کمه و به تمپوی درست نرسیدم.
کار گروهی برای تحقیق و ارائه کنفرانس خیلی بد و سخته. کار به طور عادلانه و مساوی تقسیم نمی شه. یه عده از زیر کار در میرن و یه عده هم حرص می خورن که کار تموم نشد و بیشتر کار رو خودشون به عهده می گیرین. بنده هم جزء دسته دوم هستم. که تو این هفته از بس حرص خوردم همش سردرد بودم. هفته پیش شنبه قرار بوده کارمون رو ارائه بدیم. من مطلب ها رو پیدا کردم، 3 تا از بچه ها هم قرار بوده خلاصه و پاورپوینت بکنن. اما هیچ کدوم از این کارارو نکردن و روز شنبه در کمال ناباوری همون مطالبی که من آماده کرده بودم رو بدون هیچ گونه تغییری آوردن تا خانم ح ارائه بده!!! آی لجم گرفت،آی لجم گرفت. امامن که وظیفمو انجام داده بودم. خلاصه خانم ح هم نتونست خوب ارائه بده و استاد همون اول کلی باهامون بحث کرد که چرا پاورپوینت نکردین و این چه وضع ارائه دادنه و اینا چیه و همشم به من گفت!!! یعنی روی صحبتش فقط با من بود.!! منم راستشو گفتم که من کاری که به عهدم بوده انجام دادم اما بقیه کاراشونو نکردن، حالا به هر دلیلی. استاد هم گفت برین جلسه بعد دوباره بیاین ارائه بدین و کامل کنین. حالا قرار شده کارِ خلاصه، تایپ و پاورپوینت با من باشه.کار ارائه با خانم ح. بقیه هم که هیچی.
کاش زودتر امتحانا شروع بشه. ترم تموم بشه. تابستون بشه. البته می دونم تا تابستون بشه دلم برای کلاسا و ترم و دانشگاه تنگ خواهد شد. تابستون عروسی خانم خ هست. باورم نمی شه یکی از دوستام می خواد عروسی بکنه. سال پیش عقد کردن. همیشه احساس می کنم خیلی برای ماها زوده. 2 ترم باقی مونده رو هم انتقالی می گیره دانشگاه تهران. آخه شوهرش محل کارش تهران هست.
یه روز باید بیام جریان موش آب کشیده شدنم رو هم تعریف بکنم و همچنین افتادن توی جوی آب.
برم نهار درست بکنم. مامان ِ خونه شدم.
بهارانه
چقدر خوبه آدم هر روز فقط یه کلاس داشته باشه. اونم صبح، بعدم زودی برگرده خونه. چقدر امروز هوا خوب بود. بنده هم طبق معمول از سرویس ٧:٣٠ جاموندم و با سرویس ٧:۴۵ رفتم. و همه راهو تا فنی دویدم. و دقیقا با استاد رسیدم سر کلاس.
یکی از جدید ترین دستاوردهای دانشگاه ما جدا کردن ایستگاه سرویس دخترا و پسراست.خیلی کار خنده داریه. خوب البته بنده خداها قصد خیر داشتن، خواستن عناصر ذکور کمترین برخورد رو با دخترا داشته باشن. ایستگاه دخترا رو هم بردن یه جای بدجور. وسط یه خیابون که رفت و آمد اتوبوسای واحد خیلی زیاده و به خاطر وایستادن سرویسای دانشگاه اونجا همش ترافیک می شه. البته این قضیه باعث شده بود تا به خیلی از بچه ها بربخوره. و اینو یه توهین تلقی بکنن. خوب واقعا هم این چه کاریه؟ کم کم بیاین کلاسا رو هم جدا کنین. دانشگاه رو هم دخترونه پسرونه کنین. مگه الان که ایستگاهها رو جدا کردین هیچ کدوم از دختر پسرای دانشگاه همو نمی بینن؟؟ ما که نفهمیدیم انگیزه اصلیشون چی بوده!
خدا جون قربون مهربونیات، ممنون که این مدت اینقدر بارون اومد. صبح زود هم داشت بارون میومد. تمام مسیر تا دانشگاه سبز شده. پر از گلای زرد و کوچولو.
٣ هفته هست که می خوایم با بچه های دانشگاه بریم اردو. هی نمیشه.یا هوا بارونی بود، یا سرد بود. امروز هم خبردار شدیم که پای یکی از پسرا شکسته.بازم یکی دو هفته عقب میفته. بنده خدا توی اردوی ترم پیش همه کارارو می کرد. ١٠ بار یه مسیر خیلی طولانی رو با ٢ تا ظرف ۵ لیتری آب رفت و واسه ماها آب آورد. از بس که بچه ها چای می خوردن. اینم آماده که بره باز آب بیاره. ظرفای نهارو هم شست. از درخت هم رفت بالا برامون توت تکوند.در کل خیلی خوب بود ما هیچ کاری نکردیم!!
باز کلاس پیانو رو تعطیل کردم. نمی دونم چم شده. حوصله پیانو رو ندارم. حوصله تمرینای سخت بیِر. خوب من نمی تونم لگاتو بزنم. اصلا نمی تونم. باید چی کار کنم؟! تمام انگشتام از روی دکمه ها بلند می شه. آقا جان حتما من استعدادشو ندارم دیگه. یه تمرینو هزار بار زدم. یه تمرینِ ۵ یا ۶ میزانِ. اما بازم نشد. جلسه پیش همه تمرینامو افتضاح زدم سر کلاس. خیلی خجالت کشیدم. خیلی ناراحت شدم. دوست دارم خوبِ خوب بزنم تا اونم راضی باشه و بگه خوب زدم. نه که چپ چپ نگام کنه و بگه تو توی خونه چی کار می کنی به جای تمرین کردن؟؟ فکر کرده من هیچ کار دیگه ای ندارم فقط از صبح تا شب نشستم پای پیانو. خوب بابا جان ٢٠ واحد دارم ناسلامتی. حوصله غرغر کردناشو ندارم. حوصله خانم ا که کارتمو ازم بگیره و علامت بزنه. حوصله اون اتاقِ بزرگ و اون میز و صندلیای دورش. حوصله بعد از ظهرای چهارشنبه ساعت ۶. حوصله استرس قبل از کلاس. شوخیای تکراری. بی حوصلگی بعد از کلاس. دلم نمی خواد برم. یعنی فعلا. چون جرئتشو ندارم بگم دیگه نمیام. واسه همین یه هفته هم کلی خواهش کردم تا اجازه داد نیام. گفتم 2 هفته تعطیل؟ گفت بی خود کردی.
از اوج آسمان ها ، یک شب مرا صدا کن.. یا یک نفس دلم را از این قفس رها کن...
رفته قافله ها، وامانده گِله ها... غافل از همسفران.. دل دارد گِله ها .. از این فاصله ها..
تو هرچی هم که بگی شجریان به درد نمی خوره و هیچ فایده ای به حال موسیقی نداره و 50 ساله داره مرغ سحر می خونه، نظر منو نمی تونی عوض کنی. من عاشق این صداهام. عاشق افتخاری و شجریان و زخمه تار و سه تار و نی.. هیچ وقتم عاشق سونات های بتهوون نمی شم. هر چی هم که تو از پاتتیک تعریف کنی و برام آپاسیوناتا بزنی.
پیانو... به به
الان که دارم می نویسم هنوز تمام صورتم داغِ از هیجان و استرسی که امشب داشتم. خیلی خوب بود. خیلی عالی شد. یعنی همه اینطوری می گفتن. یه جا رو جابه جا زدم اما تا تموم کردم از تشویقا می شد فهمید که خوششون اومده. چقدر روی سِن احساس خوبی داری. اون بالا. وقتی کلی چشم دارن نگات می کنن. وقتی مطمئنی که می تونی. وقتی اون بالا بودم اصلا دستام یخ نکردن. حتی خیلی راحت تر از روزایی بودم که سر کلاس خودم می رم و قبل از اینکه آقای معلم بیاد دستام سرد سرد می شن. فقط بدیش این بود که نوبت من خیلی دیر شد. تقریبا ٢ تا مونده به آخر من بودم. مثل اینکه مسئول هماهنگی( آقای ر) به آقای معام گفته که وقت نمی شه من بزنم. اینم با خشونت گفته: نه!این باید بزنه. آقای ر هم ترسیده گفته باشه بزنه. وقتی اسممو خوندن و رفتم بالا اصلا حواسم نبود که دارم کجا میرم. با اینکه این صحنه رو از هفته پیش تا همین امشب هزار بار توی ذهنم تجسم کرده بودم. وقتی نشستم و بنا به سفارش هایی که بهم شده بود کمی دیر شروع کردم، اصلا به این فکر نمی کردم که کجام. فقط صدای فلش دوربین یه نفر یه هو حواسمو پرت کرد. نفهمیدم از کجا بود. وقتی آخرین میزان هارو می زدم دلم می خواست بازم بزنم. کاش بارتوک هم آماده کرده بودم. اومدم پایین آقای ر گفت مرسی. آقای معلم که همون جلو نشسته بود درحال دست زدن گفت : دوباره دوباره. البته خیلی آروم که فقط من بفهمم. و وقتی به دوستام رسیدم کلی احساسات بروز دادن. خانوم ز تمام صورتش قرمزِ قرمز شده بود و به قول خانوم ک ۴٠ درجه تب داشت. من اجرا داشتم اون تب کرده بود. همه دور رو بریا بهم گفتن که خیلی قشنگ بود. وقتی داشتیم از سالن می اومدیم بیرون صدای چندنفرو هم شنیدم که می گفتن پیانو چه صدای قشنگی داره, بریم یاد بگیریم.
امشب هیچ وقت از یادم نمیره.
نظرات ()
